تبلیغات
رنج نامه های من و هم درد های من - گاهی.......
تاریخ : پنجشنبه 23 آبان 1392 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : اهورا
گاهی نا خود آگاه بهانه می گیری و نمی دانی چه می خواهی 

گاهی آنقدر فریاد داری که گلویت از بغض ورم می کند اما 

سکوت را انتخاب می کنی .

یک زمانی می رسد که دیگر نمی خواهی گذشته را به یاد آوری

در زمان حال هم فکر می کنی بی دلیل نفس می کشی و فردا 

هم که اصلا نیاید بهتر است چرا که انگیزه ای برای شروع صبحی 

دیگر نمی یابی.

گاهی میخواهی انقدر گریه کنی تا شاید وجودت کمی سبک شود

و زانوانت یارای تحمل جسمت را داشته باشد تا تورا به گوشه ترین 

گوشه ی دنیا ببرد.

گاهی چه قدر دلت پر میکشد دوباره او را در آغوش بگیری و فریادی

از دل برآری که بی انصاف مرا با چه کس عوض کردی ؟ 

گاهی می خواهی بپرسی  آیا قیمت من این بود ؟؟؟؟

راستی قیمت محبت و عشق در این وا نفسی چیست؟

چه شد که انسان با آن همه گذشته ی پر بار مانند 

لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد ، یوسف و زلیخا و.....

به این نا کجا آباد بی عاطفگی رسید ؟

پس امروز جایگاه عشق با کدام ارز و واحد پول 

عوض شده ؟ در چنین اوج تمدن سخنی از کهنی بی معناست.

 ما نیز اگر  متمول می بودیم  امروز با ارزش تر می نمودیم

ملاک خوبی در این برهه از زمان مقدار ذخیره ی بانکی است .

ما نیز می توانستیم همچون تو متمول باشیم ولی چه کنیم 

آن چه تو میکنی انجامش برای ما ننگ است .