تبلیغات
رنج نامه های من و هم درد های من
تاریخ : سه شنبه 25 خرداد 1395 | 09:11 ب.ظ | نویسنده : اهورا
خداوند من امشب
 باز محزونم
هزاران قصه ی شاید ، نشایدها
هزاران شک و تردید و نبایدها
درونم باز می جوشد
بیا بنگر تو این بن بست انسانی
دگر من خسته و سستم
تمام اعتقادم را ز بن شستم
منم این وصله ی ناجور ونا همگن
درون پهنه ی این خلقتت یا رب
تماشا کن تو این بهت و پریشانی
نمی دانی، چه می دانی !!!!
چه می گویم !!!!!
عجب ماتم سرایی را به پا کردی
در این دشت سیاهی ها !!!! خداوندا ...
جوابم ده ،  تو دانا و توانایی
کمک کن تا رها گردم 
ز این گرداب بحرانی
اگر در
 ظهر گرما خیز تابستان
عرق ریزان و پا لنگان
برای لقمه ای نان و غذایی بحر فرزندان
تمام عزتت را
یا همانا غیرت و اصل و نژادت را
بریزی پای نامردان
زمین و آسمان ، عرش و مقام کبریایی را
به هر لفظی توانی
گاه پیدا ، گه نهانی
کفر می ورزی تو بر اندیشه ی خلقت ؟
خداوندا ....
چه ها گویی 
اگر روزی بدانی ایزدی 
در عرشهای دیگری 
خالق ، تو را باشد
ولی بر ناله های هر شب و هر لحظه ات
گوشش نیازارد 
ویا بر اشک های پر غمت 
چشمی نیندازد
نه بر روزت دری را باز بگشاید
نه حتی در شبت نوری 
ز یک شب تاب ،
یا شمعی از اعماق غریب بی سر انجامی 
نتاباند
تمام کایناتش را
به خشم و کینه و نفرت
نخواهی کوفت بیرون و نهانش را ؟؟؟
بیا بنگر تمام ناخوشی هایم 
تمام بی کسی ها را
بیا اندیشه ام را خوب افشا کن
و بر شرکم قضاوت کن 
منم لولی مغشوش و پر  ذلت 
تویی مانا ، تویی دولت
 تویی مهر و تویی وحشت
قضاوت کن در این ماتمکده ما را
که منقوش است بر تاریخ خلقت
آن چه را بر ما 
به رسم قسمت و تقدیر
اهدا کرده ای یا رب 
اگر کفر است و شرک و نا سپاسی
 هر چه میگویم!!!
ز من بگذر که عصیان در ضمیرم 
آتشی چون خشم و کین 
حتی ز دوزخ پر صلابت تر
درون پیکرم افروزد و سوزد .
دگر چیزی برای دوزخ و برزخ
و یا تنبیه من با اتهام 
پیروی از مسلک ابلیس و ابلیسان
نخواهد ماند ، نه ، هرگز نخواهد ماند  یا رب این چنین است
سنت دنیا برای کودک آدم :
به رسم قسمت و تقدیر 
حتی ،  بی صدای صور اسرافیل
ما هر دم بسوزیم و بسوزانیم
تا خاکستری ماند از این
اندیشه ها بر جا .  دلنوشته های من 
95/03/06  یک بامداد ،
( غایب )


تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396 | 02:37 ق.ظ | نویسنده : اهورا

از خرداد ۹۵ دیگه هیچ مطلبی ننوشتم، راستش دل و دماغش نبود اصلا مگه نه اینکه زندگی کردن انگیزه می خواد، من نداشتم انگار از درون تهی شدم و دیگه امیدی به فردا ها نداشتم. البته الان هم به همون منوال می گذره اما اگر ننویسم دق می کنم.

هیچ وقت فکر نمی کردم زنده بودن اینقدر سخت باشه تازه اگه بشه بگیم زنده ایم!!! هر روز مثل زامبی ها بی هدف می زنیم بیرون و میگیم خدایا به امید تو اون هم دمش گرم شب نا امید تر و افسرده تر بدرقه میکنه این مخلوق بی چاره رو. دیروز مادرم بعد از پنجاه سال زندگی تازه واسه من سفره حسن و حسین نذر می کنه که یه کاری پیدا کنم نمی دونم این ۲۷ سالی که توی جاده ها شب تا صبح سگ دو زدم چی میشه. آقای احمدی نژاد فرمودند رانندگی جزو کارهای مفرحه و نباید کار سخت محسوب بشه!!! خودش از تهران تا شمال میره سه روز می خوابه که خستگی راه رو جبران کنه اونوقت ما باید هر شب تا صبح توی جاده ها در برف و گرما کارمون رو تفریح ببینیم، دست خوش به این همه شعور یک رییس جمهور.

۳ سال پیش به دلایل نبودن تفریح(کار) مجبور شدم پنج میلیون وام اسلامی با بهره 27درصد گرفتم اونوقت ۱۰ ماهه نتونستم یک ریال قسط بدم اون بی انصاف ها هم یک و نیم میلیون جریمه به مبلغ وامم اضافه کردن البته چون نتونستم برم سر تفریح(کار) هنوز به جریمه ها اضافه میشه و صد البته حق یک ایرانی با سال ها زحمت کشی و شرکت در جنگ همینه ، خود کرده را تدبیر نیست.

چند وقت پیش زمان انتخابات ریاست جمهوری بستگانم که خدا را شکر از زندگی های خوبی برخوردارند همگی اصرار داشتند که باید رای بدی به روحانی وگرنه میریم زیر دست تند رو ها، اما به حال من چه فرقی میکنه کی بیاد و کی بره هیچکدومشون ما رو آدم حساب نمی کنن و خرشون که از پل بگذره باز ما میشیم دارای شغل مفرح، ما دیگه ۴۰ ساله همه رنگشو دیدیم. ما در هر صورت اون پلی هستیم که آقایون با احتیاط از رومون رد میشن مبادا که بیماری فقر مسری باشه و به جون اونها و خانواده های ناز پروردشون بیفته.

مادرم میگه هیچ چراغی تا صبح نسوخته اما گویا اشتباه فهمیده چون صبح شد و خیلی از این چراغ ها هنوز روشنه البته بر عکس ما که از اول شب برق خونمون رفت.

ناله را هر چند می خواهم که پنهان در کشم

سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن



تاریخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 | 05:03 ب.ظ | نویسنده : اهورا
یار تویی ، نار تویی ، مخزن الاسرار تویی
کور منم ، دور منم ، مرد پر اندوه منم
مهر تویی ، خشم تویی ، آخر و منظور تویی
گور منم ، عور منم ، گوهر بی نور منم
شاه تویی ،راه تویی،خالق هر ماه تویی
چاه منم کاه منم مرد پر از آه منم
باد تویی،خاک تویی، قدرت دادار تویی
زار منم،خار منم،بر سر هر دار منم
عیش تویی نوش تویی خالق هر دوش
نیش منم ریش منم رفته ز این کیش منم
این که تویی ان که تویی ماخذ و مخوذ تویی
این نه منم ان نه منم،غایبم و غیب منم
                         غایب
                              1395/03/27


تاریخ : شنبه 9 فروردین 1393 | 12:55 ب.ظ | نویسنده : اهورا
سلام به همه ی همدردان

میخوام امشب قصه ی غصه های بی هویتی رو بنویسم.

چند شب پیش آخرین سه شنبه سال 92 چند تا از جوونای فامیل

میخواستن برن خیابونای بالای شهر واسه چهارشنبه سوری و من

هم همراهیشون كردم تا مشكلی پیش نیاد خلاصه رفتیم بیرون شهر

به چند جا كه مردم جمع شده بودن و از روی آتش میپریدن سری زدیم

اما تا گرم می شدیم یك دسته از گارد ویژه ی نیروی انتظامی سر میرسید

و مردم رو تار و مار میكردن!!!!!خلاصه در همین جابجایی ها رسیدیم به

خیابون هاشمیه مشهد و ماشین رو پارك كردیم و قدم زنان به سمت پاركی

رفتیم كه مردم مشغول شادی كردن و پریدن از روی آتش بودن كه ناگهان

سر و كله ی موتور سوار های گارد ویژه پیدا شد . اونها در پیاده رو با سرعت

سرسام آوری حركت می كردن یكی از موتور ها با من برخورد كرد

و پرت شدم چند متر اون طرف تر!! و وقتی به مامور محترم اعتراض

كردم جلوی پسر هابا لحجه ی غلیظ شبیه فارسی دری و خیلی بی ادبانه

 به من فحاشی كرد و مامور همراهش هم لطف كرد و با شوكر به استخوان

سینه ام كوبید آنچنانكه بعد از گذشت 12 روز هنوز جاش زخمه و درد می كنه.

 اون شب كه از دردخوابم نمی برد فكر می كردم این مردم چرا هر جا بخوان

 شادی كنن این دوستان هم آنجا حاضر میشن و مراسم ها رو به هم میزنند .

 آیا این هم حدیث و روایت داره كه مردم همیشه باید گریان باشن.

در ایام نه چندان دور احترام به بزرگتر از اصول تربیتی این ملت بود اما  من

 توسط ماموری مجروح شدم كه هم سن پسرم بود . او كه باید الگوی جوان ها

 باشه با زشت ترین حرف ها به من معترض بود كه درپیاده رو چرا جلوی موتور

من اومدی!!! قدیمی ها ضرب المثلی داشتند (سالی كه زوره13 ماهه).

 آقای مامور تو هم از هر ولایتی كه هستی باز متعلق به این سرزمینی؛

چطورمیتونی هموطن خودت رو این جوری مورد هجوم ناجوانمردانه قرار بدی؟

 كی میخواهید با این مردم آشتی كنید؟ به خدا ما اسراییلی یا دشمن نیستیم.

 ما یك ملت در خود فرو رفته و سر خورده ایم. برادر عزیز اون زمانی كه تو راحت

در گهواره ات بزرگ میشدی من و ما در جبهه ها میجنگیدیم تا خانواده ی تو در

 امنیت تو را بزرگ كنند و امروز ما را بزنی و زخمی كنی واقعا دست مریضاد شما

 در كدام آیین پرورش یافته اید؟بگذریم...

این دلنوشته های یك رزمنده ی قدیمی و یك زخم خورده ی جدید است.

                                                                       یا حق

برچسب ها: چهارشنبه سوری، تربیت، جبهه، رزمنده، جشن، شادی، شوكر،

تاریخ : پنجشنبه 12 دی 1392 | 08:27 ب.ظ | نویسنده : اهورا
مدتی قبل به اصرار اطرافیان رفتم دنبال کار جانبازیم ، آخه

در حمله ی کربلای 5 پرده های گوش هام پاره شدن و موقتی 

شنوایی هر دو گوشم از بین رفته بود اما تا آخر حمله قبول نکردم

به بیمارستان برم و بستری بشم چون راننده ی آمبولانس بودم و 

اگر خط مقدم رو ترک می کردم بچه های تیپ قائم از آمبولانس محروم

می شدن و کسی نبود زخمی ها رو بیاره عقب ، البته یک راننده ی

دیگه به نام حمید ج.... بود که خیلی ترسیده بود و هیج جور حاضر

نبود سنگر رو ترک کنه و من هم مثل همیشه فردین بازیم گل 

کرده بود و می دونستم اگه واسه خونریزی گوش هام برم اهواز دوستام

توی شلمچه تنها میمونن ، پس بی خیال بیمارستان شدم و 

در پست امداد اول کمی توی گوش هام پنبه گذاشتن و بر گشتم 

خط مقدم . همون روز 5 تا اسیر عراقی رو تحویلم دادن که ببرم 

به پست های عقب تر تحویلشون بدم و یادمه  نزدیکه ماشینمون 

سر یه تپه چند تا خمپاره و توپ 106 میلیمتری زدند و خونریزی

گوشهام دوباره شروع شد 2تا از اسرا هم ترکش خوردن

اما با تمام اینها تا روز آخر حمله نیومدم اهواز .

حالا با کلی از دست دادن شنواییم به هر جا مراجعه می کنم

میگن اون زمان اشتباه کردی که نرفتی بیمارستان بستری 

بشی و پرونده  تشکیل بدی الان هم که دیگه گذشته و کاری 

نمیشه کرد .!!!!!!! حالا موندم که آیا در اون روزها من اشتباه کردم 

یا امروز این برادر ها اشتباه میکنن .

وطن یعنی دویدن در پی نان

وطن یعنی کمک کردن به لبنان

وطن یعنی عرب را چاق کردن

معلم های خود را داغ کردن

وطن یعنی صف نان و صف شیر

وطن یعنی همش درگیر و درگیر

وطن یعنی همین بنزین همین نفت

همین نفتی که توی سفره ها رفت

وطن یعنی پذیرایی از اعراب 

وطن یعنی سفر استان به استان

وطن یعنی همین آیینه ی دق

وطن یعنی خلایق هر چه لایق

برچسب ها: جنگ، شلمچه، جانباز، وطن، اسیر، اعراب، بیمارستان،

تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1392 | 03:23 ب.ظ | نویسنده : اهورا
دیشب یکی از دوستان سعی داشت من را از خطر برخورد با شما

آگاه کند . او می گفت سر بی درد را دستمال نبند و برای خودت 

دردسر درست نکن !!! او می گفت از تو گنده ترها در زندان پوسیده اند. 

آری می دانم که شاید چه ها پیش آید . من تمام گفته های او را 

میدانستم اما او نمیدانست که من سر بی درد را دستمال نمی بندم 

به خدا سرم سال هاست که درد می کند ، پیکرم درد می کند و روحم 

در شکنجه اسیر است ، چگونه از تبعیض ننویسم زمانی که چهره ی رنجور 

مردمم را می بینم ؟ اگر من و دیگران هر کس به لاک خود فرو رود و دم بر 

نیاورد ، اختلاف طبقاتی هر روز بیشتر میشود . حال اگر برای باز گو کردن 

درد این خلق قرار است مرا بگیرید و ببرید و بکشید ، این جان حقیر من 

تقدیم به شما ، اما سوالی دارم و اینکه من مستحق بازجویی هستم یا 

شخصی که با 22 سال سن  در خیابانهای شهر با ماشین لوکس یک 

میلیاردیمشغول عملیات خود نمایی است و بدبختانه هیچ کس به او 

ایرادی نمیگیرد.مسلما جوانی که این خودروی قیمتی را میراند در منزلی 

قیمتی تر زندگی میکند و در باغ و ویلایی شاهانه تر آخر هفته اش را 

می گذراند ،راستی پدر او از چه راهی به این ثروت عظیم دست یافته ؟ 

چگونه است که من و پدرم و پدر بزرگم در سه نسل زحمت کشیده ایم 

و رنج برده ایم اما همیشهبه نانی ساده و لباسی ساده تر رسیده ایم 

یا خانواده ای که والدین به همراه چهار فرزند قد و نیم قد شش ماه از 

سال در کوره های آجر پزیخشت می زنند و به مایحتاج اولیه هم محتاجند

 و به چه کنم های فراوان مبتلا ، یا آن بانوی زحمت کشی که از سر 

کار روزی دو بار با نشستن برترک موتور سیکلت کرایه ای به منزلش 

می رود تا فرزند معلولش را تمیز کند و دارویش را تزریق نماید اما حقوقش 

کفاف داروی جگر گوشه اش را هم نمی دهد ، اما شخصی دیگر با تلفنی

 نا قابل و هزینه ی پنج دقیقه وقت به در آمدی میلیونی میرسد . 

چگونه است که در مهمانی ها و شب نشینی ها ،به اندازه ی در آمد

 یک سال کارگری به دور ریخته می شود اما حاضر نمی شوند ریالی به 

کسی کمک کنند تازه اگر راننده ی آژانسی  که آنها را از  شب نشینی

به منزلشان می برد 1000 تومان بیشتر بگیرد به چند جا تلفن می کنند 

تا ادبش کنند . آخر او باید به حقش قانع باشد و نباید زیاده خواهی کند!!!

خدایا تو می دانی که از این قبیل گفتنی هابسیار است و تو شاهدی که 

چه مظلومانه ظلم را تحمل می کنیم . 

بگذریم ،

برادر و خواهر گمنام که مسئول پرسیدن ها هستید هیچ از خود پرسیده اید 

این اختلاف طبقاتی فاحش و وحشتناک چگونه به وجود آمده ؟ 

در سرزمینی که دولت مردانش دم از مساوات و برابری انسان میزنند چرا 

فردی این همه دارایی دارد و دیگری در زمستان با پای برهنه به کوچه و 

خیابان می آید؟ آری تو عزیز پشتوانه ی ظلم آن ها بوده ای و همیشه 

مظلوم را سر کوب کرده ای .

آیا باز هم من و امثال من باید بازجویی شویم و آن از ما بهتران  هنوز 

مصونیت دارند ؟ خوب اگر اینطور است  این جان بی ارزش من تقدیم 

به تو عزیز . 
...........................................................................
معلم پای تخته داد می زد 

صورتش از خشم گلگون بود 

ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها لواشک بین هم تقسیم میکردند

و آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هوی میکرد

و با آن شوربی پایان

 تساوی های جبری را نشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود 

تساوی را چنین بنوشت
 
یک با یک برابر هست

کز میان جمع شاگردان یک نفر برخاست 

آری همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد 

 کین تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود 

باز هم یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
 
آری برابر بود 

و او با پوز خندی گفت

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامان داشت بالا بود 

وانکه  قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که صورت نقره گون چون قرص مه داشت

   بالا بود

وان سیه چرده که می نالید

  پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

 نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگردید؟

یا چه کس  دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
 
یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید 

یک با یک برابر نیست در اینجا .




تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1392 | 03:10 ب.ظ | نویسنده : اهورا
آقای روحانی ممنون کمک کردی تا گره ی اتمی وا شه !!!! 

اما واسه گره ی زندگی ها چه میکنی ؟ واسه خجالت زده 

بودن پدری که از شرم نداری شب اونقدر دیر میره خونه تا 

بچه هاش بخوابن چه کرده ای؟ مرسی دیپلماسی درست 

شد اما به خدا سفره ی این مردم خالی مونده . آقای روحانی

 که با لبخندی ملیح جلوی دوربین ها وعده به آینده میدی ! 

واقعا ته دلت هم قبول داری وضع معیشت این انسان های صبور

 بهتر میشه ؟ نه آقا خودت هم خوب می دونی که زورت به 

اون هایی که همه چیزو واسه خودشون می خوان نمی رسه ! 

تا بوده همین بوده و یه عده از ما بهترون با لباس های مختلف 

همه ی دنیا و راحتی رو می بلعن گاهی با کت و شلوار و کراوات 

و گاهی با عبا و عمامه،پس لطفا الکی دل ما فقیر و بیچاره هارو 

خوش نکن .

چهار سال ریاست رو به شادکامی بگذرون . 

                                           ایام به کام و عزت زیاد .


تاریخ : یکشنبه 26 آبان 1392 | 01:41 ب.ظ | نویسنده : اهورا
دلم گرفته از این همه درد و از این همه بیداد

از این همه ظلم و از این همه شداد

دلم گرفته از این همه خفته ، وزین همه مرده که سر بر نیاورند فریاد

دلم گرفته از این همه غصه که زترس ، همه شده غمباد

دلم گرفته از این همه رنگ و از این همه تزویر

دلم گرفته از این همه مکر و از این همه شیاد

دلم گرفته از این همه وام و از این همه حیله

وای دلم گرفته از این همه صیاد

                                          دکتر مهدی خز علی _ زندان اوین


تاریخ : یکشنبه 26 آبان 1392 | 01:29 ب.ظ | نویسنده : اهورا
درد های من جامه نیستند،تا ز تن در آورم

درد های من چکامه نیستند، تا به رشته ی سخن در آورم

درد های من نعره نیستند ،تا ز نای ،جان در آورم

درد های من، نگفتنی است

درد های من ،نهفتنی است 

درد مردم زمانه چیست ؟

مردمی که کفش هایشان ، جلد کهنه ی شناسنامه هایشان ، درد می کند

من ولی تمام بودنم ، تمام لحظه های ساده ی سرودنم ، درد میکند

انحنای روح من ، شانه های خسته ی غرور من ، درد می کند

درد های پوستی کجا ؟ درد های دوستی کجا ؟

این سماجت عظیم ، ازدحام شگفت دردهاست 

درد، نام دیگر من است 

من چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟



تاریخ : یکشنبه 26 آبان 1392 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : اهورا
درمیان هم قطارانم راسخ واستوار ایستاده بودم که دیدم از دور با طمانینه می آید، 

در دستانش تبری خودنمایی می کرد ، نگاهی به درختان دیگر انداخت و پس از 

لحظه ای به طرف من آمد.از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم ،با خود گفتم
 
زیبایی من او را محسور کرده است ، همیشهدیگران را تحت تاثیر قرار می دادم . اوبا
 
تبرش ضربه های پی در پی بر بدنم نواخت ، دردش کشنده بود اما تا به یاد آوردم تا چند

روز دیگر  از  پیکرم چه  اشیائی ساخته می شود، دردم گوارا شد . شاید قاب های زیبایی

 شوم  و زینت بخش دیوارها یا قایقی شوم بر پهنه ی اقیانوس تا با موج ها عشق بازی 

کنم، یا شایدگلدان هایی شوم و میزبان گل های رنگارنگ ، وای چه لذت های بی شماری در 

انتظارم بود ، در این افکار غوطه ور بودم که ناگاه انسان مزبور دست از کار کشید و به سمت

 درختی ستبرتر از من رفت و مشغول قطع کردن او شد، آری آن درخت از من الوار بیشتری 

می داد و چند برابر من ثروت می آورد . حال با این بدن زخمی و شکسته ،دیگر نه درختی 

شاداب و سبز بودم و نه الواری ، تا چند روز دیگر خشک می شدم و می مردم . آی انسان 

اگر از خواسته ات مطمئن نبودی چرا من را درگیر این زخم کردی و رفتی سراغ دیگری ؟

 امروز من مانده ام و تنی رنجور و دلی آکنده از درد .این رسم شما نامردمان است ، تنوع طلبی

 و سود جویی تا کجا شما را به قهقرا برده است؟ کاش قبل ازبیان احساسی متزلزل ، کمی 

بیندیشید که بر سر دیگری چه می آورید . بیایید قبل از ابراز محبت به دیگری ابتدا ببینید چه 

می خواهید ، باور کنید با بیان احساسی دروغین، بردیگری زخم می زنید ، او خشک می شود، 

می شکند و می میرد ، تو هم خیری نخواهی دید.  


تاریخ : پنجشنبه 23 آبان 1392 | 01:29 ق.ظ | نویسنده : اهورا
گاهی نا خود آگاه بهانه می گیری و نمی دانی چه می خواهی 

گاهی آنقدر فریاد داری که گلویت از بغض ورم می کند اما 

سکوت را انتخاب می کنی .

یک زمانی می رسد که دیگر نمی خواهی گذشته را به یاد آوری

در زمان حال هم فکر می کنی بی دلیل نفس می کشی و فردا 

هم که اصلا نیاید بهتر است چرا که انگیزه ای برای شروع صبحی 

دیگر نمی یابی.

گاهی میخواهی انقدر گریه کنی تا شاید وجودت کمی سبک شود

و زانوانت یارای تحمل جسمت را داشته باشد تا تورا به گوشه ترین 

گوشه ی دنیا ببرد.

گاهی چه قدر دلت پر میکشد دوباره او را در آغوش بگیری و فریادی

از دل برآری که بی انصاف مرا با چه کس عوض کردی ؟ 

گاهی می خواهی بپرسی  آیا قیمت من این بود ؟؟؟؟

راستی قیمت محبت و عشق در این وا نفسی چیست؟

چه شد که انسان با آن همه گذشته ی پر بار مانند 

لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد ، یوسف و زلیخا و.....

به این نا کجا آباد بی عاطفگی رسید ؟

پس امروز جایگاه عشق با کدام ارز و واحد پول 

عوض شده ؟ در چنین اوج تمدن سخنی از کهنی بی معناست.

 ما نیز اگر  متمول می بودیم  امروز با ارزش تر می نمودیم

ملاک خوبی در این برهه از زمان مقدار ذخیره ی بانکی است .

ما نیز می توانستیم همچون تو متمول باشیم ولی چه کنیم 

آن چه تو میکنی انجامش برای ما ننگ است .


تاریخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | 02:03 ق.ظ | نویسنده : اهورا
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه می سازد

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد 

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش 

و یک ریز و پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

و بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را .

                                                          علی شریعتی


تاریخ : پنجشنبه 2 آبان 1392 | 04:37 ق.ظ | نویسنده : اهورا
راستی خدا

دلم هوای دیروز را کرده

هوای روزهای کودکی را

دلم می خواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم

آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد

دلم می خواهد دفتر مشقم را باز کرده تا دوباره تمرین کنم

الفبای زندگی را

می خواهم خط خطی کنم تمام آن روز هایی که دل شکستم و دلم را شکستند

دلم می خواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان هر چه می خواهید بکشید

این بار تنها و تنها  نردبانی بکشم به سوی تو

دلم می خواهد این بار اگر گلی دیدم

آن را نچینم

دلم می خواهد....

می شود آیا باز هم کودک شد؟؟؟

راستی خدا !!

دلم فردا آیا، هوای امروز را می کند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



تاریخ : پنجشنبه 2 آبان 1392 | 04:23 ق.ظ | نویسنده : اهورا


کمی تا قسمتی در سایه روشن های پوچستان پر از غمناکی پائیز در سلّول هر زندان غباری بغضگاهی با کمی رگبار خون از چشم سگ آلوده تر از تزریق هر معتاد در تهران سرابی نیمه آبی، وهم در وهم دو مرغابی شرابی جاری از جنّات تجریش و پل شمران دما تا بی نهایت صفر، در حجم مکعب خشت و مه با غلظتی از درّه یوشایوش تا یمگان جذامی کاملن واگیر در حال فراگیری و یک جبهه هوا زیر هوس در هر نفس پنهان تگرگی نسبتن یکریزتر از برگ در پائیز و مرگی عمدتن یکدست مثل صحن گورستان زمان تا قسمتی پهلو به پهلوی زمین ثابت زمین روی مداری بر مزار خویش سرگردان سگی تا قسمتی ولگرد از خرپشته بالاتر و بالاتر سگی آنسوتر از گرمابه ی کاشان سحر در آستین قسمتی از آخرین شاعر نسیم آرامشی درآستان اوّلین توفان «نفس ها تنگ، سرها درگریبان، سقف ها کوتاه غبارآلوده مهر و ماه در نه توی سنگستان» دری تا نیمه روی پاشنه لولا به لولا لا دری با تخته جوراجور واز دیوار روگردان نه تصمیم کسی کبری تر از سقراط زهرآشام نه از امشاسپندان گوسپندان را غم چوپان شبی چندین شکم آبستن از خورشید همسایه که چندین توله شب تا صبح می اندازد از زهدان شبی با احتمال یک لباس زیر روی تخت لبی جا مانده در این قسمت از دیواره ی لیوان شبی تا نیمه نیمایی، شب تیره، شب تیره قبایی ژنده روی شانه های شهر آویزان تمام راه ها تا یک خرابه آنطرف تر باز زنان بازو به بازو مست در پیکار با مردان زنی تا قسمتی خورشید را از سفره بردارد دلی قسمت کند با این، سری مهمان شود با آن سری تا قسمتی سنگین ، سری بالا و در پائین دلی تا قسمتی خونین تر از پیراهن عثمان سری دلکنده از حتّا در و دیوار دلسردی دلی پاتابه سر در باتلاق درد بی درمان سری با خنده ی ستّارخان بر نیزه می گرید دلی تا نیمه زیر چکمه های چرم باقرخان تو را از چند سیگار آن طرف تر دید این خورشید که خون فوّاره زد اطراف میدان بهارستان



تاریخ : شنبه 27 مهر 1392 | 01:25 ق.ظ | نویسنده : اهورا
دیروز بر سر کارم بودم که به نوعی مسافر کشیه پیشرفته است  یعنی  آژانس !!! که 
به آدرسی اعزام شدم و آقایی حدودا 65 ساله در صندلی عقب جا خوش کرد  و گویا 
ذاتا ایشان اقا و بنده نوکر بوده ام ، ابتدا بی سلام و مقدمه با لحنی قلدر مآبانه گفت:
صندلی ات را بده جلو و شیشه ات را بده بالا ، حالا کولر را روشن کن و دهنش!!! را به
طرف من میزون کن ، اونوقت سیگاری آتش زد و آدرسش  را که پرسیدم  گفت  فعلا 
حرکت کن  ، خلاصه پس از کلی دستور های بجا و نا بجا گفت برو به .... من هم مسیر
مد نظر او را میرفتم که نا گهان با فریادش که آقا درست راه برو از جا پریدم و تا خواستم
اعتراض کنم چشمم به آیینه افتاد و از موی سپیدش خجالت کشیدم  و کوتاه اومدم تا 
رسیدیم به مقصد ، اونجا بود که فهمیدم ایشان پزشک عمومی هستند و به اصطلاح 
تحصیلکرده ، اونوقت بود که معلوم شد چرا از اون بالا بالاها به آدم های دیگه نگاه میکنه و 
همه را کوچیک میبینه ، این درد در جامعه ی ما اپیدمیست  گویا همه به این عارضه 
دچارند ، از بالا ترین مقامات رسمی کشور بگیر تا پایین ترین رتبه های اداری  مردم این 
آب و خاک رو خیلی کوچیک میبینند ، گاهی اصلا به حساب نمی آورند ، در جایی که یک 
نفر نقش خدا را ایفا میکند و اطرافیان هم به نوعی یا امامند و یا با امامان ارتباط دارند،
هیچ کس بنا بر تخصص و تحصیلات منصبی نمیگیرد و روابط اشخاص است که سرنوشتشان
را رقم می زند ، یا اختلاص های میلیاردی سطح زندگی را تعیین میکند و گاهی تظاهر به 
دین داری و تملق و چاپلوسی بزرگان بیمه ی زندگی میشود مسلما تربیت مردمش نیز اینچنین 
خواهد بود . 

 راستی دوست عزیز آیا تو در جای خود هستی ؟




تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2